☕️ قطعه ای از کتاب
☕️ قطعه ای از کتاب میخواهی داد بزنی نمیتوانی. میخواهی از جایت پا شوی در بروی نمیتوانی. کاش زبانت توی دهانت میگشت و میتوانستی با من درد و دل کنی. امّا التماس چشمانت کافی است من التماس چشم را بیش از التماس زبان دوست دارم. من همه ی چیزهای آرام و بیصدا را دوست دارم. التماس زبانی وقیح و زشت میشود. یک آهوی تیر خورده هیچوقت داد و فریاد راه نمیاندازد و زبانش چیزی ندارد بگوید. فقط نگاه میکند و چشمانش حرف میزند، مثل چشمان تو. همین چشمانی که حالا تب دارد آنها را ذوب میکند. 📕 سنگ صبور ✍️…
Read the full story at library_telegram ↗