شهر سقوط کرده بود، دشمن به دروازه‌های قصر رسیده بود و پادشاه تک‌وتنها تو تاریکی نشسته بود. هیچ راه نجاتی نمونده بود و همه‌چیز بوی شکست و نابودی کامل میداد.

MENTAVIXneutral2026-09-04 19:17:29 UTC
AdYour ad here[email protected]

شهر سقوط کرده بود، دشمن به دروازه‌های قصر رسیده بود و پادشاه تک‌وتنها تو تاریکی نشسته بود. هیچ راه نجاتی نمونده بود و همه‌چیز بوی شکست و نابودی کامل میداد. تو اوج وحشت و استیصال، یاد وصیت پیرمرد دانای دربار افتاد که سال‌ها قبل انگشتری بهش داده بودو گفته بود: «فقط وقتی که حس کردی تموم درها بسته است و هیچ امیدی نداری، نگین این حلقه رو باز کن.» پادشاه با دست‌هایی که از ترس می‌لرزید، نگین حلقه رو برداشت. داخل حلقه یک جمله کوتاه حک شده بود: «این نیز بگذرد.» ناگهان سنگینی غم از روی سینه‌اش برداشته…

Read the full story at mentavix ↗
AdYour ad here[email protected]