شهر سقوط کرده بود، دشمن به دروازههای قصر رسیده بود و پادشاه تکوتنها تو تاریکی نشسته بود. هیچ راه نجاتی نمونده بود و همهچیز بوی شکست و نابودی کامل میداد.
شهر سقوط کرده بود، دشمن به دروازههای قصر رسیده بود و پادشاه تکوتنها تو تاریکی نشسته بود. هیچ راه نجاتی نمونده بود و همهچیز بوی شکست و نابودی کامل میداد. تو اوج وحشت و استیصال، یاد وصیت پیرمرد دانای دربار افتاد که سالها قبل انگشتری بهش داده بودو گفته بود: «فقط وقتی که حس کردی تموم درها بسته است و هیچ امیدی نداری، نگین این حلقه رو باز کن.» پادشاه با دستهایی که از ترس میلرزید، نگین حلقه رو برداشت. داخل حلقه یک جمله کوتاه حک شده بود: «این نیز بگذرد.» ناگهان سنگینی غم از روی سینهاش برداشته…
Read the full story at mentavix ↗