یه حاجی بازاری میگفت:
یه حاجی بازاری میگفت: روز اول مغازه رو که باز کردم با هر صدای ترمز ماشین، فکر میکردم یکی از آشناها اومده خرید آخرش میدیدم فقط رد شدن! اولین مشتری واقعیم یه غریبه بود که حتی اسممو هم نمیدونست، نه چونه زد نه هیچی نه گفت: بعدا حساب میکنم کارت کشید و رفت! همون غریبه کم کم چند نفر دیگه رو فرستاد ولی بعضی آشناها بعد از چند سال هنوز میگفتن، یه روز حتما میایم... حاجی آخرش یه جمله گفت: که هیچ وقت یادم نرفت "روزیِ کاسبا معمولا از در غریبه میاد نه از در آشنا پیگیر تشویق آشنا نباش، کاسبی اول با خدا میچرخه…
Read the full story at kafiha ↗