همسایه ما دخترش یه خواستگار داشت چندماه میرفت می امد
همسایه ما دخترش یه خواستگار داشت چندماه میرفت می امد یه شب جلو در دیدم بابای دختره به پسره گفت فکر ازدواج با دخترم رو از سرت بیرون کن کلا.... بعد از رفتن پسره بابائه من رو دید گفت دیشب عمدی ماشین با بنزین خالی به پسره دادم ببینم عکس العمل چیه بعد از چند ساعت که شام بیرون بودن اومدن دیدم درجه تکون نخورده از دخترم پرسیدم خوش گذشت؟! راستی چراغ بنزین روشن بود بنزین زدید؟ گفت ماشین رو ۲تا کوچه بالاتر پارک کرد گفت هوس پیاده روی کردم بیا تا ستارخان پیاده بریم، پیاده هم برگشتیم میدونی از چی میسوزم تو…
Read the full story at weedlashya ↗