هیچکس من واقعیم رو نمیشناسه؛
هیچکس من واقعیم رو نمیشناسه؛ هیچکس نمیدونه من چند دفعه تو اتاقم نشستم و زار زدم، و چندین بار امیدم رو از دست دادم، چند هزار دفعه مأیوس شدم. هیچکس روحش هم خبر نداره که چند بار مجبور شدم جلوی ترکیدن بغضمو بگیرم، چند بار و چند دفعه احساس کردم که دارم جا میزنم و بهخاطر بقیه خودمو جمع و جور کردم. هیچکس از فکرهای توی سرم خبر نداره وقتی حالم بده و ناراحتم و اینکه چقدر وحشتناک و دردناکن. یه وقتهایی قویترین آدما همونایی ان که با وجود تموم خطاها و اشتباهات بقیه محبت میکنن، و تنها زمانی که واقعاً…
Read the full story at kafiha ↗