🏺 شاگرد جوان باارزشترین کاسه سرامیکی کارگاه رو از دستش انداخت؛ ظرف با صدای مهیبی به سنگفرش خورد و هزار تکه شد.
🏺 شاگرد جوان باارزشترین کاسه سرامیکی کارگاه رو از دستش انداخت؛ ظرف با صدای مهیبی به سنگفرش خورد و هزار تکه شد. شاگرد با چشمهای پر از اشک زانو زد و فکر کرد همهچیز تموم شده. 😢 👴 استاد کهنهکار با آرامش جلو اومد، دستش رو روی شونه پسر گذاشت و گفت: «چرا گریه میکنی؟ شکستن پایان کار یک ظرف نیست، شروع داستان جدیدشه.» ✨ 🪴 پیرمرد با دقت تمام خردهریزهها رو جمع کرد و سراغ ظرف لاک گیاهی و پودر طلای ناب رفت؛ هنری باستانی به اسم «کینتُسوگی». ⏳ روزها وقت گذاشت و تمام ترکها و شکستگیها رو با رگههایی از…
Read the full story at mentavix ↗