اولین روزِ مدرسه را به یاد دارم.
اولین روزِ مدرسه را به یاد دارم. شبِ قبل مادرم کتابهایم را جِلد گرفته بود و پدرم کیف و کفش تازه برایم خریده بود. شب را از ذوقِ اولین روز مدرسه به سختی خوابیدم، صبح که شد مادرم لقمهای برایم درست کرد و تیتاپ و شیری که برایم خریده بود را داخل کیفم گذاشت. دستم را گرفت و راهیِ مدرسه شدیم؛ وقتی رسیدیم اولین باری بود که از مادرم جدا میشدم دلم گرفت و چشمانم پر از اشک شد، او دستم را گرفت و بوسهای بر گونه ام زد، سپس گفت ظهر همینجا منتظرت هستم، همین جملهی او که میدانستم وقت برگشت دوباره مادرم را…
Read the full story at sirnews2 ↗