#اندکی_تفکر
#اندکی_تفکر یکی از دوستانم تعریف میکرد: "پدری داشتیم کاملا خودکامه و دیکتاتور، آنقدر که اجازه نمیداد از خانه خارج شویم، میگفت بیرون پر از گرگ است و درب خانه را بعد از رفتنش روی ما قفل میکرد. کمی بزرگتر که شدیم، علیه زورگویی پدر اعتراض کردیم، کتک خوردیم اما تعداد ما بیشتر بود و حریف ما نبود، سکوتی پر از خشم پیشه کرد و ما میدانستیم این سکوت چقدر خطرناک خواهدشد، از روی کلید پدر چند تا ساختیم و در را باز میکردیم و به بیرون میرفتیم. ما خوشحال بودیم از این استقلال و شبیه کودکان تازه متولد شده…
Read the full story at library_telegram ↗