در روستایی دورافتاده، کدخدایی بود که سالها با حاکم شهر دشمنی شخصی داشت.
در روستایی دورافتاده، کدخدایی بود که سالها با حاکم شهر دشمنی شخصی داشت. هر بار نام حاکم میآمد، کدخدا میگفت: «روزی او را سر جایش مینشانم.» اما به مردم روستا میگفت: «روستای ما از همه دنیا قویتر است و هیچکس حریف ما نمیشود.» کینه کدخدا روزبهروز بیشتر شد و سرانجام تصمیم گرفت با حاکم درگیر شود. حاکم هم در پاسخ، راههای روستا را بست و نیروهایش را به آنجا فرستاد. کدخدا که نمیخواست شکست خود را بپذیرد، مردم را وارد جنگی کرد که توان پیروزی در آن را نداشتند. خانهها و زمینها یکییکی از بین رفتند…
Read the full story at alonews ↗