روی تخت دراز کشیده بودم، به بدن و موهای همسرم خیره شده بودم و از زیباییهاش لذت میبردم، تو این فکر بودم که چه روزای سخت و آسونی باهم گذروندیم و این زن چقدر به من محبت کرده، خواستم بغلش کنم و ببوسمش که با آرنجش کوبید تو دماغم و گفت برو اونطرف، گرممه، میخوام بخوابم ...!
روی تخت دراز کشیده بودم، به بدن و موهای همسرم خیره شده بودم و از زیباییهاش لذت میبردم، تو این فکر بودم که چه روزای سخت و آسونی باهم گذروندیم و این زن چقدر به من محبت کرده، خواستم بغلش کنم و ببوسمش که با آرنجش کوبید تو دماغم و گفت برو اونطرف، گرممه، میخوام بخوابم ...!
Read the full story at free_proxy_com ↗