#روایت_شب
#روایت_شب آسیابان پیرِ کون چُروکیده و دَیوثی در دهی دور افتاده زندگی می کرد و هرکسی گندمی را نزد او برای آرد کردن می برد، علاوه بر دستمزد، پیمانه ای از آن را برای خود بر می داشت، مردم ده با اینکه دزدی آشکار وی را می دیدند، چون در آن حوالی آسیاب دیگری نبود، خایه نمیکردن به وِی چیزی بگویند و فقط با نفرین و گفتن کص ننش(در دلِ خود) خود را آرام می کردند. پس از چند سال آسیابان پیر ریقِ رحمت را شیاف کرد و مُرد و آسیاب به پسرانش رسید. شبی پیرمرد به خواب پسران آمد و گفت: چاره ای بیاندیشید که به سبب دزدی…
Read the full story at kirimohems ↗