و عشق، بس کوتاه‌ است و فراموشی آن بسی سخت و طولانی....

KAFIHAneutral2026-09-29 14:29:02 UTC
AdYour ad here[email protected]

و عشق، بس کوتاه‌ است و فراموشی آن بسی سخت و طولانی.... روی ایوان این خانه که اکنون متروکه است چقدر ایستادم و تو را به نظاره نشستم، چقدر تو را یواشکی دید زدم و پنهانی بر خنده‌‌های از ته دل تو با دیگران، گریستم؛ روی در چوبی اتاق کناری‌اش با مداد، حرفِ اولِ اسمِ تورا نوشتم و یک قلب نصفه نیمه کشیدم و باز گریستم. تا ابد بیاد دارمت و در رویاهایم، قامت بلند تورا از لابلای برگ‌های درختان گردو به نظاره مینشینم ... اکنون چه می‌کنی و کجایی، نمی‌دانم!؟ (خونه‌ی مادربزرگه، هزار تا قصه (غُصه) داره... ) MinA…

Read the full story at kafiha ↗
AdYour ad here[email protected]