دوستی داشتم که سربازیش افتاده بود سردشت،خیلی ناراحت بود؛ اصلاً دلش نمی‌خواست بره. پدرش بهش گفته بود نترس،من اونجا آشنا دارم،می‌سپارمت،اصلاً اذیتت نمی‌کنن. خلاصه راضیش کرده بود. وقتی رفته بودن پادگان،پدرش به سرباز دم در گفته بود حواست به پسر ما هم باشه،بعد برگشته بود. :)

PERSIANTWIXneutral2026-09-29 20:30:00 UTC
AdYour ad here[email protected]

دوستی داشتم که سربازیش افتاده بود سردشت،خیلی ناراحت بود؛ اصلاً دلش نمی‌خواست بره. پدرش بهش گفته بود نترس،من اونجا آشنا دارم،می‌سپارمت،اصلاً اذیتت نمی‌کنن. خلاصه راضیش کرده بود. وقتی رفته بودن پادگان،پدرش به سرباز دم در گفته بود حواست به پسر ما هم باشه،بعد برگشته بود. :) »Armin« 💠 @PersianTwix

Read the full story at persiantwix ↗
AdYour ad here[email protected]