دوستم تعریف میکرد اولینبار بود پروازمون به شب میخورد. از دور دیدم مهماندار داره به همه لواشک میده. دخترم رو از خواب بیدار کردم و گفتم: اگه رسید به ما، نگی نمیخوام.
دوستم تعریف میکرد اولینبار بود پروازمون به شب میخورد. از دور دیدم مهماندار داره به همه لواشک میده. دخترم رو از خواب بیدار کردم و گفتم: اگه رسید به ما، نگی نمیخوام. دخترم با چشمهای نیمهبسته گفت: وای مامان، نصف شب چرا باید لواشک بدن؟! گفتم: عههه، تو چیکار داری، فقط بردار. یه دختر ۵/۶ ساله هم با مامانش کنار ما بود اونم شروع کرد دست زدن آخجون لواشک لواشک... خلاصه رسید به ما... دیدم چشمبند برای خوابه! حالا مگه میشد اون دختر بچه رو آروم کنیم، مامانش میگفت این اصلا لواشک دوست نداره،…
Read the full story at lashnewsorg ↗