اگر میشد فقط یک سوال از تو بپرسم تمام دنیا را میدادم از تو میپرسیدم آخرین لحظه ای که نفس کشیدی چه بر دلت گذشت؟هر شب هزار بار آن لحظه را در ذهنم تصور میکنم و هر بار قلبم بیشتر از قبل میشکند.نمیدانم آن لحظه ترسیده بودی ،دلت میخواست یک بار دیگر چشمهایت را باز کنی و مارا ببینی،یا آرزو میکردی فقط چند
اگر میشد فقط یک سوال از تو بپرسم تمام دنیا را میدادم از تو میپرسیدم آخرین لحظه ای که نفس کشیدی چه بر دلت گذشت؟هر شب هزار بار آن لحظه را در ذهنم تصور میکنم و هر بار قلبم بیشتر از قبل میشکند.نمیدانم آن لحظه ترسیده بودی ،دلت میخواست یک بار دیگر چشمهایت را باز کنی و مارا ببینی،یا آرزو میکردی فقط چند دقیقه بیشتر فرصت زندگی داشتی،بیشتر از هر چیزی فکر این آزارم میدهد که درد کشیدی و من در کنار تو نبودم،نمیتوانستم دستت را بگیرم،صدایت بزنم و بگویم:نترس من اینجایم،کاش تمام دردهای آن لحظه سهم من…
Read the full story at namayandeh3oma ↗