🦅 عقاب باشکوهی روی لبه صخره نشسته بود؛ بالهای پهن و چنگالهای قدرتمند، اما فقط با یه نخ نازک به زمین بسته شده بود و تکون نمیخورد.
🦅 عقاب باشکوهی روی لبه صخره نشسته بود؛ بالهای پهن و چنگالهای قدرتمند، اما فقط با یه نخ نازک به زمین بسته شده بود و تکون نمیخورد. سالها قبل وقتی جوجهای ضعیف بود، شکارچی پاش رو بست. اون موقع هرچی بال زد نتونست طناب رو پاره کنه. درد کشید، خسته شد و در نهایت باور کرد که شکستناپذیر نیست. حالا اون عقاب کامل و نیرومند شده بود، ولی با همون نخ نازک سرجاش مونده بود. 🌩️ باد کوهستان وزید، صاعقهای زد و نخ سوخت؛ عقاب با تعجب دید که مانعی نیست. بالهاش رو گشود و اوج گرفت؛ فهمید زندان واقعی پاش نبوده،…
Read the full story at mentavix ↗