نشستم بالای سر بچه با دستمال خیس تبش رو کنترل کردم. مگه پایین میاومد. هذیون میگفت و میپیچید.
نشستم بالای سر بچه با دستمال خیس تبش رو کنترل کردم. مگه پایین میاومد. هذیون میگفت و میپیچید. آخر شیاف زدم و دیگه خوابید. تازه خوابم رفته بود که یه نفس داغ توی صورتم گفت: مامان. چشممو باز کردم. یه لبخند گشاد دیدم. گفت: میدونستی ۲۰ یه بچه داره؟ (منظورش صفر بود) چراااا خب😂 》مادری با یک حفره بزرگ در دل《 @OfficialPersiaTwiter
Read the full story at officialpersiatwiter ↗