«یکدفعه شیطنتم گل کرد. خواستم کمی سر به سرش بگذارم. با یک حالت دلخوری مصنوعی گفتم: «پس میخواهی مهریه ندهی آقا!» کمی به جلو خم شد و با تعجب گفت: «ها؟! کی گفته من مهریه نمیدم؟»
«یکدفعه شیطنتم گل کرد. خواستم کمی سر به سرش بگذارم. با یک حالت دلخوری مصنوعی گفتم: «پس میخواهی مهریه ندهی آقا!» کمی به جلو خم شد و با تعجب گفت: «ها؟! کی گفته من مهریه نمیدم؟» یک قاچ سیب دادم دستش و گفتم: «کی بود تو دفترخانه، وقتی حاجآقا خرمشاهی گفت: "پونصد هزار تومن برای بسیجی مهریه سنگینیه"، گفت: "حاجآقا ما که زنده نمیمانیم تا مهریه بدیم! "» خندید و با کف دست زد به پیشانیاش: «آخ! اونو میگی؟!» لب و لوچهام را کج کردم و با همان حالت، مثلاً دلخور، گفتم: «آره! اونو میگم آقای بسیجی.» 📖…
Read the full story at hozehonarii ↗