زود رسیده بودم برای تئاتر، رفتم یک کافهٔ نزدیک نشستم. یک پسری میز کنار نشسته بود و خیلی نگاه میکرد.رفتم کتابفروشی کنار کافه کتاب بخرم. اینم اومد. دوتا کتاب برداشتم،نگاهم کرد گفت میخواهید توش براتون شماره بنویسم و امضا کنم؟! گفتم مگه نویسندهاید؟ گفت خب تمرین میکنم، کاری نداره :))
زود رسیده بودم برای تئاتر، رفتم یک کافهٔ نزدیک نشستم. یک پسری میز کنار نشسته بود و خیلی نگاه میکرد.رفتم کتابفروشی کنار کافه کتاب بخرم. اینم اومد. دوتا کتاب برداشتم،نگاهم کرد گفت میخواهید توش براتون شماره بنویسم و امضا کنم؟! گفتم مگه نویسندهاید؟ گفت خب تمرین میکنم، کاری نداره :)) 》S_H_i_N《 @OfficialPersiaTwiter
Read the full story at officialpersiatwiter ↗