یه سالهایی بود حدود ۸۵، صف پمپ گاز خیلی طولانی میشد، بالای خونهی ما (ASP) یه پمپ گاز بود، بابا بزرگم تاکسیداشت، یکبار گفت ببین اگر دیدی این پمپه خلوت شد، یه زنگ بزن به من بگو.
یه سالهایی بود حدود ۸۵، صف پمپ گاز خیلی طولانی میشد، بالای خونهی ما (ASP) یه پمپ گاز بود، بابا بزرگم تاکسیداشت، یکبار گفت ببین اگر دیدی این پمپه خلوت شد، یه زنگ بزن به من بگو. چند روز بعد تو فکر بودم پشت فرمون برم دانشگاه، یهو دیدم پمپ چقدر خلوته گوشی رو برداشتم و سریع شماره شو گرفتم برداشت گفتم: آقا جون، بیا گاز بزن گفت: بده بابات گاز بزنه، این چه وضع حرف زدنه :))) پیرمرد اون روزها حس طنزش قوی بود • Hamed Niavand • @OfficialPersiaTwiter
Read the full story at officialpersiatwiter ↗