یکی از روستاهای اطراف یه پیرزنی فوت میکنه.
یکی از روستاهای اطراف یه پیرزنی فوت میکنه. شوهرش که اونم قاعدتا پیرمرد بوده میره یه خانم کم سنتر رو میگیره. چون همه بچههاش ازدواج کرده بودن و خودشون هم نوه داشتن. خلاصه اون خانمه میزنه و حامله میشه. و تو دوران حاملگیش پیرمرده میمیره. دختره هم نمیدونم سر چه جریانی آخرای بارداریش فوت میکنه. بچههای اون پیرمرده مادر رو با بچه تو شکمش خاک میکنن چون نمیخواستن یه ارث خور دیگه اضافه بشه. کسانی که تو خاکسپاری شرکت کرده بودن میگفتن حرکت جنین رو تو شکم مادرش حس میکردن. خدا لعنتشون کنه هروقت یادم…
Read the full story at weedlashya ↗