#روایت_شب
#روایت_شب پیرمرد قزوینی موقع مرگش به پسرش وصیت میکنه وقتی مُردَم كيرمو ببُر که اون دنیا نباشه شهادت بده آبرومو ببَره پسره اینکارو میکنه ، طرف شب به خواب پسرش میاد میگه: دستم به دامنت اینجا پر از حوریه من کـیرمو لازمش دارم، فردا داییت میمیره اونو بکن تو کونش تا برام بیاره صبح پسره ماجرا رو برای مادرش میگه. مادره میگه: غلط کرده کونکش ۳۰ ساله میخاد داییتو بکنه نتونسته، حالا نقشه کشیده #Helsinki @KiriMohems
Read the full story at kirimohems ↗