کلید رو توی قفل میچرخوندم که پسربچۀ همسایه سوار دوچرخه سلام کرد. پرسید: «خوبی؟» گفتم: «گرمه.» گفت: «خاکشیر بخور.» گفتم: «باشه. تو چرا بیرونی؟ میذاشتی یک ساعت دیگه بازی میکردی.» جواب داد: «عادت دارم. برو خونهتون خاکشیر بخور.»
کلید رو توی قفل میچرخوندم که پسربچۀ همسایه سوار دوچرخه سلام کرد. پرسید: «خوبی؟» گفتم: «گرمه.» گفت: «خاکشیر بخور.» گفتم: «باشه. تو چرا بیرونی؟ میذاشتی یک ساعت دیگه بازی میکردی.» جواب داد: «عادت دارم. برو خونهتون خاکشیر بخور.» نمیدونم چرا گریهم گرفت. همهش گریهم میگیره. 💬سیولیشه 1991 @kafiha
Read the full story at kafiha ↗