مامانم یک دوره ای مدرس دانشگاه بود، متوجه میشه دو تا از همکارها خیلی همو میخوان اما هیچ کدوم جرات پا پیش گذاشتن ندارن، میبینه به هم خیلی هم میان و تصمیم میگیره واسطه شه، یه بار پیش همکار آقا حرف از ازدواج میندازه و میگه مثلا همین دخترای دانشگاه خودمون خوبن، اونم از خدا خواسته سریع میگه فلانی رو میخو
مامانم یک دوره ای مدرس دانشگاه بود، متوجه میشه دو تا از همکارها خیلی همو میخوان اما هیچ کدوم جرات پا پیش گذاشتن ندارن، میبینه به هم خیلی هم میان و تصمیم میگیره واسطه شه، یه بار پیش همکار آقا حرف از ازدواج میندازه و میگه مثلا همین دخترای دانشگاه خودمون خوبن، اونم از خدا خواسته سریع میگه فلانی رو میخوام، مامانم هم به دختره میگه و اونم سریع قبول میکنه و نیشش باز میشه😁 یه مدت صحبت میکنن بعد به خونواده ها میگن و الانم چندین ساله که ازدواج کردن و واقعا با هم خوشبختن و هر سال سالگرد عقدشون که امروزه…
Read the full story at officialpersiatwiter ↗