مامانم یک دوره ای مدرس دانشگاه بود، متوجه میشه دو تا از همکارها خیلی همو میخوان اما هیچ کدوم جرات پا پیش گذاشتن ندارن، میبینه به هم خیلی هم میان و تصمیم میگیره واسطه شه، یه بار پیش همکار آقا حرف از ازدواج میندازه و میگه مثلا همین دخترای دانشگاه خودمون خوبن، اونم از خدا خواسته سریع میگه فلانی رو میخو

OFFICIALPERSIATWITERneutral2026-07-25 16:30:09 UTC
AdYour ad here[email protected]

مامانم یک دوره ای مدرس دانشگاه بود، متوجه میشه دو تا از همکارها خیلی همو میخوان اما هیچ کدوم جرات پا پیش گذاشتن ندارن، میبینه به هم خیلی هم میان و تصمیم میگیره واسطه شه، یه بار پیش همکار آقا حرف از ازدواج میندازه و میگه مثلا همین دخترای دانشگاه خودمون خوبن، اونم از خدا خواسته سریع میگه فلانی رو میخوام، مامانم هم به دختره میگه و اونم سریع قبول میکنه و نیشش باز میشه😁 یه مدت صحبت میکنن بعد به خونواده ها میگن و الانم چندین ساله که ازدواج کردن و واقعا با هم خوشبختن و هر سال سالگرد عقدشون که امروزه…

Read the full story at officialpersiatwiter ↗
AdYour ad here[email protected]