یه بار بعد از یه پروژه کوچیک یکم پول دستم اومد. گفتم این بار یه ذره به خودم احترام بذارم. رفتم یه رستوران خوب تو تجریش. منو رو که باز کردم و قیمتها رو دیدم دستم لرزید و اشتهام کور شد. به دوستم پیام دادم زنگ بزنه بهم و وسط مکالمه بلند شدم و زدم بیرون و دیگه بر نگشتم. حس بدی بود.
یه بار بعد از یه پروژه کوچیک یکم پول دستم اومد. گفتم این بار یه ذره به خودم احترام بذارم. رفتم یه رستوران خوب تو تجریش. منو رو که باز کردم و قیمتها رو دیدم دستم لرزید و اشتهام کور شد. به دوستم پیام دادم زنگ بزنه بهم و وسط مکالمه بلند شدم و زدم بیرون و دیگه بر نگشتم. حس بدی بود. *هوشنگ* @OfficialPersiaTwiter
Read the full story at officialpersiatwiter ↗