یه روز یه تخمِ عقاب افتاد توی لونه مرغها و همونجا بزرگ شد!
یه روز یه تخمِ عقاب افتاد توی لونه مرغها و همونجا بزرگ شد! عقابِ کوچیک تمامِ عمرش یاد گرفت مثل مرغها فقط روی زمین دونه بخوره و بیشتر از چند سانتیمتر نپره... یک روز، یه پرنده باشکوه رو تو اوجِ آسمون دید که بینهایت بااقتدار بال میزد. با حسرت پرسید: اون کیه؟ مرغها خندیدن و گفتن: اون عقابه! سلطانِ آسمونها... گفتن: تو فقط یه مرغِ معمولی هستی، پس فکرِ پرواز رو از سرت بیرون کن! عقاب هم این دروغ رو باور کرد و تا آخرِ عمرش مثل یک مرغ روی زمین زندگی کرد «تو روانشناسی به این میگن «خودتصویریِ…
Read the full story at mentavix ↗