یاد بابام افتادم. وقتی پولش رو خورده بودن، عمهی حسودم گفت بادآورده رو باد میبره. بابام اشک جمع شد توی چشمش، دستاش رو نگاه میکرد. میگفت من زحمت کشیدم با همین دستا.
یاد بابام افتادم. وقتی پولش رو خورده بودن، عمهی حسودم گفت بادآورده رو باد میبره. بابام اشک جمع شد توی چشمش، دستاش رو نگاه میکرد. میگفت من زحمت کشیدم با همین دستا. بابام خیلی زحمتکش بود. خیلی درد کشید. بمیرم براش. • Divan • @OfficialPersiaTwiter
Read the full story at officialpersiatwiter ↗