♦️حکایت بازرگان دنیادوست؛ از گلستان سعدی (به زبان امروزی)
♦️حکایت بازرگان دنیادوست؛ از گلستان سعدی (به زبان امروزی) 🔹یک بازرگان ثروتمند را میشناختم که صد و پنجاه شتر بار و چهل بنده خدمتکار داشت. شبی در جزیره کیش، مرا به چادر خود دعوت کرد. تمام شب از روی بیقراری و شوقِ ثروتاندوزی سخن میگفت. میگفت: «این بارم را به ترکستان میبرم، آن بارم را به هندوستان. این قباله، سندِ زمین فلانی است و فلان شخص ضامن این کالا شده است.» گاهی میگفت: «دلم هوای اسکندریه را کرده؛ هوای آنجا بسیار خوب است.» اما لحظهای بعد نظرش عوض میشد و میگفت: «نه! دریاهای غرب طوفانی…
Read the full story at akhbar_sob ↗