سر خیابون یه ماشین پنجرکرده بود، یه خانوم و یه بچه کنارش وایساده بودن،

OFFICIALPERSIATWITERneutral2026-07-31 12:32:22 UTC
AdYour ad here[email protected]

سر خیابون یه ماشین پنجرکرده بود، یه خانوم و یه بچه کنارش وایساده بودن، زدم کنار بهشون کمک کردم لاستیک رو جا بندازن، دیدم پسربچه‌ش زیر گوش مامانش پچ پچ میکنه خانومه هم خنده‌ش گرفت، گفتم چیزی شده؟ گفت قبل اینکه بیاین پسرم ازم پرسید مامان بلدی؟ گفتم نترس خدا بهمون کمک میکنه الان که شما اومدین و کمک کردین دم گوشم گفت مامان ایشون خداست؟! چقدر تحت تاثیر این حرف قرار گرفتم، بغضم گرفت، یه مدت طولانی بغلش کردم و خداحافظی کردم رفتم، برگشتم خونه دیدم کیف پولم نیست بیشرفا جیب خدا رو میزنن آخه؟ 》خلافکار《…

Read the full story at officialpersiatwiter ↗
AdYour ad here[email protected]