یه بوفه داشتم. به دلیل کمبود جا خواستم بفرستمش خونهٔ بابام. گفتم چیکار کنم چیکار نکنم که دوباره گیر باربریها نیفتم. زنگ زدم از اسنپبار یه وانت گرفتم. راننده داشت با طناب محکمکاری میکرد. یکدفعه پرسید: «خانم، طبقه چندم هستید؟» گفتم: «یا خدا!» فکر کردم میخواد هزینهٔ طبقاتی که خودمون بوفه رو آوردی
یه بوفه داشتم. به دلیل کمبود جا خواستم بفرستمش خونهٔ بابام. گفتم چیکار کنم چیکار نکنم که دوباره گیر باربریها نیفتم. زنگ زدم از اسنپبار یه وانت گرفتم. راننده داشت با طناب محکمکاری میکرد. یکدفعه پرسید: «خانم، طبقه چندم هستید؟» گفتم: «یا خدا!» فکر کردم میخواد هزینهٔ طبقاتی که خودمون بوفه رو آوردیم پایین رو هم ازمون بگیره. بعد از مکث کوتاه گفتم: «چطور؟» گفت: «هیچی.» گفتم: «اگه طبقه اوله، براتون زحمتی نیست فلاسک چای منو پر کنید.» گفتم: «اوکی، مشکلی نداره.» فلاسک رو پر کردم براش، هل انداختم و…
Read the full story at officialpersiatwiter ↗