میگن یه پیرمرده شب جمعهای با یه داف اسمی رفت توی طلا فروشی.
میگن یه پیرمرده شب جمعهای با یه داف اسمی رفت توی طلا فروشی. گفت که سنگین ترین طلایی که داری برای خانم بیار. طلا فروش گفت الان که این مبلغ کار رو نمیشه پرداخت کرد بانک هم بستهاس. پیره گفت مشکلی نداره من یه چک میدم برای شنبه صبح شما ببر بانک نقد شد میایم طلا رو میبریم... شنبه طلافروشه زنگ زد به پیرمرده که قرمساق تو کلا ۲۰۰ هزار تومن تو حسابته که. میدونی ما این دو روز با این فروش چه حال رویایی داشتیم؟ پیرمرده گفت تو میدونی من چه شب جمعه طلایی داشتم؟ ✍ زرگر RelaX @Weedlashya 🍁
Read the full story at weedlashya ↗