چندروز پیش یه شیشه رب مامانم داد گفت اینو باز کنید، بابام گرفتو زور زد باز نشد من گرفتم و بازش کردم، اولش خیلی حال داد و انگار به آرزوی بچگیم رسیدم و احساس خوبی داشتم ولی از اون به بعد تا الان ناراحت و غمگینم.
چندروز پیش یه شیشه رب مامانم داد گفت اینو باز کنید، بابام گرفتو زور زد باز نشد من گرفتم و بازش کردم، اولش خیلی حال داد و انگار به آرزوی بچگیم رسیدم و احساس خوبی داشتم ولی از اون به بعد تا الان ناراحت و غمگینم. چرا باید باباها هرروز پیرتر شن؟ کاش من هرروز ضعیفتر میشدم و بابام قویتر 》نیما یوشیج نیستم《 @OfficialPersiaTwiter
Read the full story at officialpersiatwiter ↗