ناوقت ظهر آروز از خانه خود در قندهار بیرون شد. او میخواست از بازار چند قلم جنس ضروری برای خانه بخرد و دوباره برگردد، اما راهی که او باید طی کند پر از مخاطره است و هراس او را فرا گرفته است.
ناوقت ظهر آروز از خانه خود در قندهار بیرون شد. او میخواست از بازار چند قلم جنس ضروری برای خانه بخرد و دوباره برگردد، اما راهی که او باید طی کند پر از مخاطره است و هراس او را فرا گرفته است. او برای چند راننده ریکشا و تاکسی دست بلند کرد، اما هیچکدام حاضر نشدند او را سوار کنند. آرزو میگوید: «هر بار که میگفتم میخواهم به بازار بروم، جواب میدادند که بدون محرم نمیتوانیم زنان را انتقال بدهیم. میگفتند اگر مأموران امر به معروف ما را ببینند، برایمان دردسر ایجاد میشود.» تجربه روزانه آرزو از خانه…
Read the full story at afintl ↗