روزی که طلاق گرفتیم؛ کلی باهم واقعی تر حرف زدیم، همون کافه ای رفتیم که هی قرار شد بریم و نمیرفتیم، بدون هیچ استرس و ترسی باهم حرف زدیم، بدون اینکه اونیکی نگران این باشه که نکنه با حرفام از دستش بدم، خیلی واقعی بودیم اون موقع، لحظه آخر که نزدیک خونشون شده بودیم، یهو دستم رو گرفت، همونجا تازه فهمیدم ب
روزی که طلاق گرفتیم؛ کلی باهم واقعی تر حرف زدیم، همون کافه ای رفتیم که هی قرار شد بریم و نمیرفتیم، بدون هیچ استرس و ترسی باهم حرف زدیم، بدون اینکه اونیکی نگران این باشه که نکنه با حرفام از دستش بدم، خیلی واقعی بودیم اون موقع، لحظه آخر که نزدیک خونشون شده بودیم، یهو دستم رو گرفت، همونجا تازه فهمیدم برای همیشه داره میره، از طرز نگاه کردنش و گرفتن دستام فهمیدم که دیگه این قطعا آخرین باری که قرار دستاش تو دستم باشه، زندگی خیلی عجیبه واقعا، شب میخوابی صبح بیدار میشی میبینی همه چی تغییر کرده، دیگه…
Read the full story at officialpersiatwiter ↗