خیلی سال پیش، داداشم صبح که کنکور داشت نصفهشب یادش اومد که کارت آزمون رو چاپ نکرده. با بابام رفتیم در خونهی لوازم تحریری محل بیدارش کردیم که کارمونو راه بندازه.
خیلی سال پیش، داداشم صبح که کنکور داشت نصفهشب یادش اومد که کارت آزمون رو چاپ نکرده. با بابام رفتیم در خونهی لوازم تحریری محل بیدارش کردیم که کارمونو راه بندازه. اون شب منو بابامو آقای لوازم تحریری سهتامون این شکلی بودیم: 》علی《 @OfficialPersiaTwiter
Read the full story at officialpersiatwiter ↗