کلاس اول راهنمایی بودم. یه روز ساعت ۵ عصر که زنگ آخر بود، داشت برف میومد. اولین برف زمستون بود.
کلاس اول راهنمایی بودم. یه روز ساعت ۵ عصر که زنگ آخر بود، داشت برف میومد. اولین برف زمستون بود. اینقد ذوق داشتم هی از پنجره بیرون رو نگاه میکردم. معلم زبان گفت حواست به پای تخته باشه. چند دقیقه بعد، بازم ناخودآگاه گردنم کج شد سمت پنجره. غروب و برف چیز عجیبی بود. یهو معلوم گفت پاشو برو بیرون. منی که توی اون سن اصلا نمیدونستم بیرون کردن از کلاس ینی چی، هی نگاش کردم و لبخند زدم. اصلا نمیدونستم چی میگه! یهو اومد یه گوشهی لباسم رو گرفت و مثل بردهها منو کشوند اون سر کلاس، درو باز کرد منو هل داد…
Read the full story at officialpersiatwiter ↗