👇 برای دیدن متن کامل ویدیو، روی قسمت زیر ضربه بزنید:

MENTAVIXneutral2026-08-19 19:32:53 UTC
AdYour ad here[email protected]

👇 برای دیدن متن کامل ویدیو، روی قسمت زیر ضربه بزنید: هر شب، پیرمردی زیر یک چراغ خاموش می‌ایستاد. یک شب، پسر جوونی ازش پرسید: «چرا هر شب اینجا وایمیستی؟» پیرمرد گفت: «سال‌ها پیش، آخرین باری که دخترم رو دیدم، همین‌جا ازش خداحافظی کردم.» پسر پرسید: «پس منتظر برگشتنش هستی؟» پیرمرد سرش رو تکان داد: «نه... فقط نمی‌خواستم آخرین خاطره‌ام ازش، یک خیابون تاریک باشه.» پسر چیزی نگفت. چند روز بعد، وقتی دوباره از اونجا رد شد، دید چراغ روشن شده. پیرمرد کنار خیابان ایستاده بود و لبخند میزد. پسر پرسید: «چراغ رو…

Read the full story at mentavix ↗
AdYour ad here[email protected]