داشتم قهوه سفارش میدادم و هم زمان با بابام صحبت میکردم، باریستا یادش رفت واسه قهوم در بذاره، کاملا جدی بهش گفتم لطفاً دَرَم میذارید؟:)))
داشتم قهوه سفارش میدادم و هم زمان با بابام صحبت میکردم، باریستا یادش رفت واسه قهوم در بذاره، کاملا جدی بهش گفتم لطفاً دَرَم میذارید؟:))) بابام و باریستا که هیچی کل کافه رفت رو هوا و از شدت خنده میزو گاز میزدن، منم اخم کردم و اومدم بیرون و تازه متوجه شدم که چیشده:)))))))))))))))))) 》مامان گربهها《 @OfficialPersiaTwiter
Read the full story at officialpersiatwiter ↗