#روایت_شب
#روایت_شب همی یادم آید ز عهد حشر که جق میزدم تا بخشکد کمر چنان میزدم تا نماند توان دو چشمم نمیدید دیگر جهان سپس با تنی خسته و دل غمین به حمام و بعدش روان بر زمین چو از کوی و برزن گذر کردمی در و داف و شه کص همی دیدمی ولیکن مرا میل کص می نبود که جق ها حشر را ز من می ربود نه لاسی مرا کون گهی می نمود نه لیسی زبانم تهی می نمود "برادر ز کار بدان شرم دار که در روی نیکان شوی شرمسار" اگر جق زنی به که لاسو شوی بلیسی و بدبو چو راسو شوی چو دارم نفس پس بگویم سلیس نلیس و نلیس و نلیس و نلیس #Helsinki…
Read the full story at kirimohems ↗