خانوم که اشک میریخت گفت:«از شوخیهای زنندهی شوهرم خسته شدم و غیره»
خانوم که اشک میریخت گفت:«از شوخیهای زنندهی شوهرم خسته شدم و غیره» آقا رو صدا کردم و که بیاد داخل. شکایت رو منتقل کردم و نظرش رو پرسیدم. فرمودند:«این خیلی حساسه ...اصلا به شوخیهای مردونه آگاه نیست» به خانوم گفتم کدوم شوخی ایشون اخیرا خیلی ناراحتتون کرده... به شوهرش نگاه کرد و گفت:«خودت بگو» آقا گفت:«هیچی بابا...با ماشین رفتم سمت باجناقم که بترسونمش» گفتم خب بعدش؟ گفت:"درست محاسبه نکردم زدم بهش" به والله تا حالا اینقدر به خودم فشار نیاورده بودم که نخندم. خدا خَفهت کنه مَرد :))))) 💬…
Read the full story at kafiha ↗